غم عشقت بيابون پرورم کرد
هواي وصل بي بال و پرم کرد
به مو گفتي صبوري کن صبوري
صبوري ترفه خاکي بر سرم کرد...
بيش از 23 سال از عمر مبارک (!!!) بنده گذشت ، 23 سال کم نيست، مگه قراره چند سال ديگه تو اين دنيا بمونم، 50 سال ديگه، 5سال ديگه، يا 5روز ديگه،يا شايد 5ثانيه ديگه... مگه مرگ خبر ميکنه؟؟؟
يهو ديدي ناغافل اومد و بايد غزل خداحافظي را بخوني. ديگه فرصت تمام شد ،ديگه تو موندي و اعمالت، بد و خوب، زشت و زيبا، اونها هستند که به تو اعتبار ميدن.
هر چي بهت وقت دادن، هرچي نصيحتت کردن، به مهموني دعوتت کردن ؛ قدر ندونستي، استفاده نکردي، غنيمت نشمردي، بالا نرفتي، سلوک پيدا نکردي؛ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟!!!
يه تلنگر، يه اشاره، يه صداي وا عمرا ، وا وقتا ...
شايد بيدار بشي، شايد اين سکوت رو بشکني، شايد يکم از تاريکي ها را کنار بزني و بتوني نور و روشنايي را درک کني... از ما گفتن! مي خواي بشنو، مي خواي بذاز پيش بقيه شنيده هات روي طاقچه دلي که کلي گرد و غبار روش نشسته.
آخه پس کي ميخواي ....... کي ميخواي يه خونه تکوني اساسي انجام بدي؟؟!!
يعني دنبال فرصت بهتر از اين ميگردي ، فرصتي بهتر از جووني ...؟؟؟
يه لحظه به من گوش بده، چشم سرت را ببند و چشم دلت را وا کن، چقدر موقعيت خوب تو زندگيت داشتي که اصلاح بشي؟!، چقدر حرفهاي قشنگ و تکون دهنده شنيدي؟!، چقدر جاهاي خوب و مقدس رفتي؟!
اينها همه نشانه هاي خدا واسه توست که ديگه هيچ بهونه اي نداشته باشي، نگي که خدايا من نمي دونستم، کسي به من نگفته بود، موقعيت خوب نداشتم...
هان اي نفس! برخيز، برخيز و به سوي ندايي که تو را ميخواند ، به حرکت درآي ، بهار عمر در گذران است، قبل از خزان خود را درياب و بدان که تو مي تواني. فقط اراده کن، آنگاه است که در و ديوار معلم تو مي شوند و زمين و زمان با تو سخن مي گويند. پس گوش جان را باز کن و بشنو که ندايي مي آيد و بانگي برمي خيزد:
نام: | |
ايميل: | |