وقتي داشتي نقاشي عشقو رو لوح دلم مي کشيدي ، نگاه غريبانه اي بهش انداختم ، تا حالا تو عمرم نقاشي به اين زيبايي نديده بودم، باورم نمي شد اين نقش روي دل من کشيده مي شد،سرم را با شرم و حيا پائين آوردم و گفتم : يعني من لياقت عشقتو دارم؟!
تو هم با مهربوني هميشگيت نگام کردي و گفتي: آره ، البته اگه قدر خودتو بدوني.
اون موقع بود که احساس کردم موجودي خوشبخت تر از من، توي دنيا نيست،
ولي يه چيزي آزارم مي داد، چه جوري بايد قدر خودمو ميدونستم؟!
بهم گفتي : خيلي ساده است، دلت خوونه منه! مال منه! اين يه امانت از طرف منه! فقط سعي کن غير از من رو توش راه ندي!
گفتم باشه، اين که کاري نداره! مگه ميشه غير از تو، عشق ديگه اي تو دلم راه پيدا کنه!
گفتي: نه، اينجوري نمي شه! بايد بهم ثابت کني،
ثابت کني که واقعاً دوسم داري ،اين رو گفتي و منو به يه جاي دور فرستادي،
موقع خداحافظي بهم گفتي: من هميشه باهاتم، هواتو دارم، فقط مراقب اين امانتي باش، وقتش که شد، خودم ميام و ميبرمت.
اينو گفتي و رفتي. من موندم تک و تنها ، با يه امانتي باارزش.
اَلا يا ايّها ساقي اَدرکأساً وَناوِلها *** که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها...
نام: | |
ايميل: | |