... اينجا تنها نبودم ، يه عده آدم ديگه هم بودن ، ظاهرا شون مث من بود.
بهشون نزديک شدم : گفتم اينجا کجاست؟ چه جور جائيه؟
بهم گفتن که اينجا دنياست، آخر عشق و صفاست، ولي حيف وقتش خيلي کمه؛
اونا گفتن اينجا جاي بازيه ، اصلا هم مهم نيست چه جوري بازي کني، فقط مهم اينه که ببري! گفتن اينجا مث جنگل مي مونه؛ بايد بخوري تا خورده نشي، بايد مث گرگها رفتار کني ، تا گرگها بهت آسيب نرسونن(يعني همون، خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو)؛
گفتن توي اين دنيا يه چيزايي هست که به آدم آرامش ميده، اگه داشته باشي همه کار ميتوني بکني، يکي از اون چيزا پوله! ميگن حتي خود آدمها را هم با پول ميشه خريد!!!
يکي ديگش، قدرته؛اگه باشه مي توني به همه زور بگي، مي توني کاري کني که همه ازت حساب ببرن و مطابق ميل تو رفتار کنن...
خلاصه گفتن اينجا آدم بايد هرچي که دلش مي خواد انجام بده!!!
تا صحبت از دل شد، يهو به خودم اومدم، به ياد نقش عشق، افتادم. يادِ قولي که به تو داده بودم، يادِ حرفهايي که بهم زدي، ياد اينکه بايد عشقمو ثابت کنم، کم کم داشت يه چيزايي برام روشن مي شد ولي:
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا *** ببين تفاوت ره ازکجاست تا به کجا . . .
نام: | |
ايميل: | |