قناعت مالى است که پايان نيابد . [نهج البلاغه]

دل نوشته هاي هدهد سرگشته

Powerd by: Parsiblog ® team.
   [آرشيو شده ها]
+ يا ضامن آهو مددي ...(دوشنبه 7 مرداد 1387 ساعت 9:27 صبح )
چند وقته که خيلي حالم خرابه
بدجوري مريضم
به خودم دلداري ميدادم و ميگفتم زود خوب مي شي
ولي نشد که نشد
هر روز حالم بدتر شد
ديگه دس دس کردن فايده نداشت
بايد کاري ميکردم
نشوني يه دکتر فوق تخصص را گرفتم (ميگن خيلي کارش درسته و دستش شفاست)
به زحمت و با کلي التماس ازش وقت گرفتم، امروز هم قراره برم پيشش...
---------------------------------------
پاپستي:
1- همونطوري که مريضي جسمي را بايد درمون کرد، مريضي روحي را هم نبايد دست کم گرفت.
2- خدايا اعتراف مي کنم ، از امانتي که به من سپردي درست محافظت نکردم،
اعتراف مي کنم که مريض شدم، معتاد شدم، معتاد به گناه،
ولي مي خوام درمون شم، به خاطر همينم دارم ميام:
            السلام عليک يا علي بن موسي الرضا (ع)

3- با نام رضا به سينه ها گل بزنيد  ***  با اشک به بارگاه او پل بزنيد
     فرمود که هر زمان گرفتار شديد  ***  بر دامن ما دست توسل بزنيد


يا امام رضا (ع)


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ توجه توجه، اين جاده يک طرفه است!!!(يکشنبه 30 تير 1387 ساعت 12:19 عصر )

پشت رُل نشسته بودم و توي جاده مشغول رانندگي بودم...
با سرعت، مسير اتوبان را طي مي کردم و از کنار تابلوهاي راهنماي مسير، مي گذشتم، براي اينکه مسيرم رو پيدا کنم بهشون خوب دقت مي کردم، سر چهار راه که رسيدم، افسر راهنمايي-رانندگي داشت ماشينها را هدايت مي کرد، همه هم از حرفهاش پيروي مي کردند،
ياد جاده يه طرفه عمرم افتادم، جاده اي که خيلي سال از شروع رانندگيم توش ميگذره، البته وقتي تصديق گرفتم 14، 15 سالم بود، همون وقتي که به بلوغ رسيدم، تو تموم اين مدت هم، همه جور تابلوي راهنماي مسير تو زندگيم وجود داشته، تابلوي سرعت مجاز توي تمام کارها، تابلوي گردش به هرطرف غير از صراط مستقيم ممنوع، تابلوي ورود به محرمات ممنوع و تابلوي خطر حمله شياطين و ...


ولي من چيکار کردم؟؟؟!!! هرجا چشم افسرها رو دور ديدم، تا تونستم خلاف کردم!!! غافل ازين بودم که هر روز دوتا پليس مخفي رو شونه چپ و راستم مشغول نوشتن خلاف هام هستند!
خدا کنه قبل از روزي که بخوان فيلم خلافهام را که با پيشرفته ترين دوربينهاي مخفي ضبط شده نشون همه بدن، ازين خواب غفلت در بيام و خودم را ملزم به رعايت قوانين کنم.


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ انا لله و انا اليه راجعون...(يکشنبه 16 تير 1387 ساعت 3:15 عصر )

ديروز پيامي در صفحه تلفنم ظاهر شد که دلم را به لرزه انداخت و به شدت باعث تأثر ام شد:
«برا در،  سيد محمد حسين معنوي،  در گذشت»
يکي از رفقاي هم دوره اي دانشگاهمان بود، پسر نازي که جز خوبي از او نديده بودم، خيلي وقتها صداي زيبايش طنين انداز ، اذان حسينيه مصباح دانشگاه بود و هنر طراحي اش پيام رسان پوسترهاي بسيج دانشگاه،
خوشرو و هميشه خندان بود،
چند ماهي از تمام شدن درسش مي گذشت که راهي خدمت مقدس سربازي شده بود، انگار همين ديروز بود که در لباس سربازي اش او را ديدم، چقدر با آن لباس بانمک به نظر مي آمد،
امروز هم برايش مراسم ختم گرفته اند،ولي من...
سيدجان، خيلي دوست داشتم که مي توانستم ،حداقل با شرکت در مراسمت اداي وظيفه کنم، ولي... خودت مي داني... مرا ببخش.


سيد جان، خوش به حالت،ديگر راحت شدي.
ناراحتي، مال ما ،اهالي اين دنياست، تو که ديگر غمي نداري،
مي دانم که مهمان اهل بيت"ع" هستي، سلام ما را به اربابمان برسان،بالاخره روزي هم نوبت ما مي شود(ان شاءالله)
اللهم الرزقنا ممات في سبيلک ...
                                                                           شادي روحش صلوات


مرحوم سيد محمد حسين معنوي


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ خسته ام از نفس بي افسار خويش(پنجشنبه 13 تير 1387 ساعت 2:24 عصر )

خسته ام از نفس بي افسار خويش


خسته ام از ساز بي اسرار خويش


آن زمان بهر عبادت مي روم


خسته ام از حال بي مقدار خويش


هر زمان دم  ز خودسازي زنم


خسته ام از قول بي کردار خويش


صبح و شب بانگ «انا الحق» مي زنم


خسته ام از بانگ بي رفتار خويش


گفتمش اين نفس را آدم کنم


خسته ام از چوب بي آزار خويش


هدهدي مي گفت، نهي منکر، واجب است


خسته ام از علم بي گفتار خويش


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نقش عشق - 3(جمعه 3 خرداد 1387 ساعت 8:33 عصر )

توي اين دنيا، يکي مثله سايه دنبالم بود، هرجا که مي رفتم دست از سرم بر نمي داشت،  خوب که دقت کردم ديدم انگاري همه ي آدمها يه همچين کسي رو کنارشون دارن؛ چهره خيلي زشت و ترسناکي داشت، هميشه هم مي خواست آدم را توي دردسر بندازه، زبون خيلي چرب و نرمي داشت، من رو بهتر از خودم مي شناخت! نقاط ضعفمو خوب مي دونست! از کوچکترين فرصت براي ضربه زدن به من استفاده مي کرد. هردفعه هم که موفق مي شد گولم بزنه، يه گوشه اي مي نشست و به من مي خنديد وبه خودش آفرين مي گفت!


با اين حال نمي دونم چرا ،هر وقت که نزديکم مي اومد، دو دل مي شدم که به حرفش گوش بدم يا نه!!!؟؟؟


ديگه از دستش خسته شده بودم، بعلاوه اينکه کم کم لکه هاي سياهي رو، که ناشي از گوش دادن به حرفهاي اون ملعون بود، روي قلبم و نقش عشق، مي ديدم.


به خودم گفتم، يعني اينجوري مي خواستي عشقتو ثابت کني!!؟؟


احساس مي کردم توي يه درياي طوفاني در حال غرق شدنم و هيچکس نيست که به دادم برسه ...


ولي نه!!! هموني که از روز اول، به من گفت که: "هواتو دارم" ، منو تنها نذاشته بود، يه کشتي نجات براي رسيدن به ساحل آرامش برام فراهم کرده بود، يه ندايي از درونم فرياد بر مي آورد که: اين تنها راه نجاته .


اگه مي خواي از اين درياي طوفاني موّاج ، به سلامت عبور کني، بايد سوار اين کشتي بشي،


و اين کشتي چيزي نبود جز وجود مقدس اهل بيت اطهار (ع) ،که تنها راه نجات تمسک به آن 14نور مقدسه.


--------------------------


پا پُستي:


1- هيچ دقت کرديد؛ خداوند در قرآن مي فرمايند: "شيطان دشمني آشکار براي انسان است" ، خودمون هم بارها اين قضيه را درک کرديم، ولي ... !!!؟؟؟ ، آخه چرا؟؟؟


2- بالا بري، پائين بياي، تنها راه نجاتت وجود نوراني اهل بيته، پس ازين راه جدا نشو.


3- سرمايه محبت زهراست دين من  ***  من دين خويش را به دو دنيا نمي دهم

توي اين ايام محتاج دعاي خيرتونم.  يا زهرا (س)
» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نقش عشق- 2(يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 ساعت 11:15 صبح )

... اينجا تنها نبودم ، يه عده آدم ديگه هم بودن ، ظاهرا شون مث من بود.


بهشون نزديک شدم : گفتم اينجا کجاست؟ چه جور جائيه؟


بهم گفتن که اينجا دنياست، آخر عشق و صفاست، ولي حيف وقتش خيلي کمه؛


 اونا گفتن اينجا جاي بازيه ، اصلا هم مهم نيست چه جوري بازي کني، فقط مهم اينه که ببري! گفتن اينجا مث جنگل مي مونه؛ بايد بخوري تا خورده نشي، بايد مث گرگها رفتار کني ، تا گرگها بهت آسيب نرسونن(يعني همون، خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو


گفتن توي اين دنيا يه چيزايي هست که به آدم آرامش ميده، اگه داشته باشي همه کار ميتوني بکني، يکي از اون چيزا پوله! ميگن حتي خود آدمها را هم با پول ميشه خريد!!!


يکي ديگش، قدرته؛اگه باشه مي توني به همه زور بگي، مي توني کاري کني که همه ازت حساب ببرن و مطابق ميل تو رفتار کنن...


خلاصه گفتن اينجا آدم بايد هرچي که دلش مي خواد انجام بده!!!


تا صحبت از دل شد، يهو به خودم اومدم، به ياد نقش عشق، افتادم. يادِ قولي که به تو داده بودم، يادِ حرفهايي که بهم زدي، ياد اينکه بايد عشقمو ثابت کنم، کم کم داشت يه چيزايي برام روشن مي شد ولي:


صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا     ***     ببين تفاوت ره ازکجاست تا به کجا    . . .


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نقش عشق(دوشنبه 23 ارديبهشت 1387 ساعت 12:43 عصر )

وقتي داشتي نقاشي عشقو رو لوح دلم مي کشيدي ، نگاه غريبانه اي بهش انداختم ، تا حالا تو عمرم نقاشي به اين زيبايي نديده بودم، باورم نمي شد اين نقش روي دل من کشيده مي شد،سرم را با شرم و حيا پائين آوردم و گفتم : يعني من لياقت عشقتو دارم؟!


تو هم با مهربوني هميشگيت نگام کردي و گفتي: آره ، البته اگه قدر خودتو بدوني.


اون موقع بود که احساس کردم موجودي خوشبخت تر از من، توي دنيا نيست،


ولي يه چيزي آزارم مي داد، چه جوري بايد قدر خودمو ميدونستم؟!


بهم گفتي : خيلي ساده است، دلت خوونه منه! مال منه! اين يه امانت از طرف منه! فقط سعي کن غير از من رو توش راه ندي!


گفتم باشه، اين که کاري نداره! مگه ميشه غير از تو، عشق ديگه اي تو دلم راه پيدا کنه!


گفتي: نه، اينجوري نمي شه! بايد بهم ثابت کني، ثابت کني که واقعاً دوسم داري ،اين رو گفتي و منو به يه جاي دور فرستادي،


موقع خداحافظي بهم گفتي: من هميشه باهاتم، هواتو دارم، فقط مراقب اين امانتي باش، وقتش که شد، خودم ميام و ميبرمت.


اينو گفتي و رفتي. من موندم تک و تنها ، با يه امانتي باارزش.


اَلا يا ايّها ساقي اَدرکأساً وَناوِلها  ***  که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها...


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بسه ديگه! خجالت بکش(چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 ساعت 1:56 عصر )

بسه ديگه! خجالت بکش.


بي معرفت!


" . . . وَنَفَختُ فيهِ مِن رُّوحي . . . (از روح خودم در آن دميدم)"


مي فهمي يعني چي؟


ميخواي بگم و از خجالت آب بشي؟


خدا ميگه : تو پاره تن مني! وجودت از وجود منه،


 "اِنا لله و اِنا اِلَيهِ راجِعون"


تو ماله مني و آخرش هم بايد بياي پيش خودم.


اون وقت ، تو...!!!


آخر بي معرفتيت ميدوني چيه ؟


اينه که خدا بگه: "من به خاطر انسان به شيطان (که ملک مقرب خدا بود) پشت کردم ، اما انسان به خاطر شيطان (که دشمن قسم خورده اونه) به من پشت کرد"


 


قصد جسارت نداشتم، خطاب تمام اين جملات خودم بودم، خدا خودش کمکم کنه


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ عشق چيست؟(سه‏شنبه 17 ارديبهشت 1387 ساعت 11:34 صبح )


عشق چيست؟


عاشق و معشوق کيستند؟


عشق  ع. (بکسر عين) شيفتگي ، دلدادگي ، دلبستگي و دوستي مفرط.


عاشقع. (بکسر شين) بسيار دوست دارنده ، دلداده ، دلبسته ، شيفته ، کسي که ديگري را بحد افراط دوست دارد ، ويا دلبستگي به چيزي دارد.


معشوقع. (بفتح ميم و ضم شين) دوست داشته شده ، کسي که مورد عشق ومحبت ديگري واقع شده ، دلبر.


 جملات فوق را عينا از لغتنامه برداشتم، راستش گفتم شروع به نوشتن کنم و در مورد عشق و عاشقي مطلب بنويسم و به تفسير عشق بپردازم،اما ديدم هنوز تو ترجمه عشق هم مشکل دارم چه برسه به تفسيرش.


هر کس به نوعي عشق را معنا ميکنه و تجلي اون را در کسي يا چيزي ميبينه، ولي در نظر من واژه عشق هميشه يه واژه مقدس بوده، چون اعتقاد دارم خدا هيچ چيزي رو بي حکمت خلق نميکنه ، واگه عشق و محبت را توي وجود آدم گذاشته حکمت داره، به اعتقاد من عشق و محبت به بّعد روحاني انسان مربوط ميشه ، همون بّعدي که از يه جاي مقدس اومده، چون خدا تو قرآن در مورد خلقت انسان مي فرمايند:


 " . . . وَنَفَختُ فيهِ مِن رُّوحي . . . (از روح خودم در آن دميدم)"


وقتي پاي صحبت افرادي مي شينم که به ظاهر از عشق ميگن، وقتي برخي نوشته ها را مي خونم که به قول خودشون عاشقانه بيان مي شه، وقتي ميبينم که عشق و محبت در مورد چه چيزهايي بکار ميره که نبايد، دلم به حال عشق مي سوزه، بيچاره عشق که شده بازيچه يه عده که...(بقيشو رو نگم بهتره، به قول حافظ،


من که از آتش دل چون خم مي درجوشم  ***   مهربرلب زده، خون ميخورم و خاموشم)


به اعتقاد بنده، اگه احساسي توي وجود آدم باشه و در راهي غير از آن چيزي که بايد هزينه بشه، هم به اون احساس ظلم شده، هم به خود فرد، هم به خالق اون حس...


انصافا حيف نيست، حس به اين قشنگي تو وجود آدم باشه و آدم اونو به هرز بده؟؟؟!!!


حيف نيست، آدم بدون توجه به مبدأ اين حس، اونو هرجوري که دوست داره خرجش کنه؟؟!!


قشنگيه هرچيز توي وجود آدمي، اينه که به حد کمال برسه. به راستي کمال عشق، چيه؟


. . . 


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين . . .(سه‏شنبه 10 ارديبهشت 1387 ساعت 7:21 عصر )

غم عشقت بيابون پرورم کرد


هواي وصل بي بال و پرم کرد


به مو گفتي صبوري کن صبوري


صبوري ترفه خاکي بر سرم کرد...                                                          


بيش از 23 سال از عمر مبارک (!!!) بنده گذشت ، 23 سال کم نيست، مگه قراره چند سال ديگه تو اين دنيا بمونم، 50 سال ديگه، 5سال ديگه، يا 5روز ديگه،يا شايد 5ثانيه ديگه... مگه مرگ خبر ميکنه؟؟؟


يهو ديدي ناغافل اومد و بايد غزل خداحافظي را بخوني.  ديگه فرصت تمام شد ،ديگه تو موندي و اعمالت، بد و خوب، زشت و زيبا، اونها هستند که به تو اعتبار ميدن.


هر چي بهت وقت دادن، هرچي نصيحتت کردن، به مهموني دعوتت کردن ؛ قدر ندونستي، استفاده نکردي، غنيمت نشمردي، بالا نرفتي، سلوک پيدا نکردي؛ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟!!!


يه تلنگر، يه اشاره، يه صداي وا عمرا ، وا وقتا ...


شايد بيدار بشي، شايد اين سکوت رو بشکني، شايد يکم از تاريکي ها را کنار بزني و بتوني نور و روشنايي را درک کني... از ما گفتن! مي خواي بشنو، مي خواي بذاز پيش بقيه شنيده هات روي طاقچه دلي که کلي گرد و غبار روش نشسته.


آخه پس کي ميخواي ....... کي ميخواي يه خونه تکوني اساسي انجام بدي؟؟!!


يعني دنبال فرصت بهتر از اين ميگردي ، فرصتي بهتر از جووني ...؟؟؟


يه لحظه به من گوش بده، چشم سرت را ببند و چشم دلت را وا کن، چقدر موقعيت خوب تو زندگيت داشتي که اصلاح بشي؟!، چقدر حرفهاي قشنگ و تکون دهنده شنيدي؟!، چقدر جاهاي خوب و مقدس رفتي؟!


اينها همه نشانه هاي خدا واسه توست که ديگه هيچ بهونه اي نداشته باشي، نگي که خدايا من نمي دونستم، کسي به من نگفته بود، موقعيت خوب نداشتم...


هان اي نفس! برخيز، برخيز و به سوي ندايي که تو را ميخواند ، به حرکت درآي ، بهار عمر در گذران است، قبل از خزان خود را درياب و بدان که تو مي تواني. فقط اراده کن، آنگاه است که در و ديوار معلم تو مي شوند و زمين و زمان با تو سخن مي گويند. پس گوش جان را باز کن و بشنو که ندايي مي آيد و بانگي برمي خيزد:

«يا ايتها نفس المطمئنه   ارجعي الي ربک  راضيتا مرضيه   فدخلي في عبادي  ودخلي جنتي»
» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ " به من چه"(دوشنبه 9 ارديبهشت 1387 ساعت 9:46 صبح )

" به من چه"، عامل بسياري از گرفتاري ها


جمله آشنايي است که معمولا همراه  با غرور و شايد عصبانيت بيان مي شود: "به من چه؟؟؟"


"به من چه که فلاني خلاف مي کند" ، "به من چه که فلاني قانون را نقض مي کند" ، "به من چه که فلاني مسأله شرعي را زيرپا مي گذارد"، به من چه که به من چه... !!!


به نظر بنده بيان اين جمله دو دليل عمده مي تواند داشته باشد: ترس وجهل.


ترس از عواقب تذکر و جهل به شرايط و موقعيت.


درست است که تذکر دادن شرايط و مراتب دارد اما در آنجايي که شرايط محيا است يک تکليف است که متأسفانه خيلي از ما ها به راحتي از زير بار مسئوليت آن شانه خالي مي کنيم و با بيان يک "به من چه" به سادگي از کنار آن مي گذريم.


به ياد داستان آن مردي افتادم که در کشتي سوراخي ايجاد مي کرد که بعد از تذکر همسفران بيان کرد که من جاي خود را سوراخ مي کنم. شايد اطرافيان آن مرد هم گفتند:"به ما چه"!!!


در جامعه نيز خيلي اوقات خطاها و اشتباهات چنين است، شايد در نگاه اول بتوان به سادگي از کنارش گذشت اما به مرور زمان تبديل به سوراخ عميقي خواهد شد که افراد کشتي جامعه را به دريا مي افکند.


شايد خيلي ها منظورشان از گفتن "به من چه" اين باشد:


"حرف من که در او تأثير نمي گذارد"


"فلاني که درست نمي شود"و...


در پاسخ به چنين افرادي بايد گفت اقل تأثير امر به معروف و نهي از منکربه تعبير شهيد مطهري اين است که:

در جامعه معرف "معروف" و منکر "منکر" باقي مي ماند.
» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ کلام شهيد(يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 ساعت 11:28 صبح )

شأن انسان در اين است که از مقتضيات زمان فراتر رود و غل و زنجير جاذبه خاک را از دست وپاي روح خويش بگشايد و به مقام ولايت رسد وکسي اين مقام  را درخواهد يافت که از خود و آنچه دوست دارد در راه خدا بگذرد و سر تسليم به آستان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش  وفديناه بذبح عظيم  نازل کند ...


***********************


ما با چشم دل به حيات دنيايي خويش مي نگريم و با منطق ايمان وظايف خويش را در جهان در مي يابيم . اگر کسي با چشم سر به ما بنگرد و بخواهد  اعمال ما را  با منطق عقل ظاهربين تجزيه و تحليل کند. هرگز از عهده شناخت ما بر نخواهد آمد. آنچه ابرقدرتها  را در برابر ما به اشتباه مي اندازد ،همين است. منطق ما منطق امام حسين (ع) است و اگر دشمن اين حقيقت را دريابد، هرگز در انتظار خستگي ما نخواهد بود.


شهيد سيد مرتضي آويني


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ قبرستان(شنبه 7 ارديبهشت 1387 ساعت 8:57 صبح )

ديروز به زيارت اهل قبور رفته بودم...


ميگن روزي بهلول که از زيارت اهل قبور برمي گشت نزد دوستانش مي ره. آنها ازش مي پرسند کجا بودي؟


در جواب اينطور ميگه: "پيش کساني بودم که تا با آنها بودم مرا به ياد خدا مي انداختند، و تا آنان را ترک نمودم غيبتم را نمي کردند"


گاهي وقتا خوبه آدم يه سري به قبرستون بزنه، ببين که منزل نهايي اين بدن ،توي اين دنيا يه قبر تنگ و تاريکه.


به اونهايي ميگم که تو اين دنيا به يه چيزايي مي نازن:اونجا همه جور آدمي پيدا مي شه،


 اگه پولداري، پولدارتر از تو هم اونجا هست.


اگه خوش تيپ و خوش قيافه اي، خوش تيپ تر از تو هم اونجا هست.


اگه پست ومقام بالا داري، خيلي از اونهايي که يه زماني يه دبدبه و کبکبه اي داشتند را مي توني زير همون خاکها پيدا کني.


چه خوبه بيدار شيم و يه چاره اي براي اين باقيمانده عمر کنيم ، به قول حضرت حافظ:


قدر وقت ار نشناسد دل و کاري نکند


                                               بس خجالت که ازين حاصل اوقات بريم


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ امان از دست دنيا!!!(پنجشنبه 5 ارديبهشت 1387 ساعت 3:1 عصر )

خسته شدم،خسته!!!


غربت تمام در و ديوار شهر را فرا گرفته!


دلهاي مردم از هم دور شده!


دورنگي، دو رويي، دروغ، کلاه برداري، تهمت و هزار خصلت بد ديگه که انگار داره بين مردم عادي مي شه!


ديگه هيچکي از حال همسايه اش نمي پرسه!


ديگه مردم دلشون به حال هم نمي سوزه!


کم کم بايد توي کوچه ها و خيابون ها هجله ماتم به پا کرد و عکس "گذشت" ، "انصاف" و "همدلي" را با يک روبان مشکي به نمايش گذاشت!


انگار آيه شريفه اي که مي گفت: "ياد خدا مايه آرامش دلهاست" بين مردم تبديل به اين شده : "فقط پوله که به آدم آرامش مي ده"!!!؟؟؟


يکي نيست بگه: "بابا ، عمرت رفت، جوونيت رفت، تا کي مي خواي غصه يه قرون و دو زار بخوري؟ تا کي مي خواي حرصِ داشتن مال و منال بيشتر را بخوري؟ مگه چند سال ديگه تو اين دنيايي؟"


من مي گم اين دنيا ، ظاهرش قشنگه، اما باطنش فقط يه لنجنزاره و بس.


يه باتلاق که هر چه بيشتر بهش توجه کني ، بيشتر توش فرو ميري.


اما تو همين لنجنزار برنده اون کسيه که هدفش را گم نکرده باشه ، اگه اينطوري شدي اون موقع ديگه نگاهت عوض شه .


(نگاه من اينطوريه، البته چون رشته ام عمرانه به من خرده نگريد:)


از توي اين لنجنزار دنيا ميشه مصالحي استخراج کرد که مقاومت مشخصه و تنش تسليمش چندين برابر بتن و فولاد و... است، هم مقاومت کششي و هم مقاومت فشاري بالايي را تحمل مي کنه و در مقابل انواع آفتها مثل خوردگي، زنگ زدگي، حرارت و... تغيير ناپذيره ، وزنش سبکه و بار زيادي را به اطراف وارد نمي کنه، خلاصه اينکه بهترين سازه ها را ميشه باهاش احداث کرد ، البته بيشتر به درد پل سازي ميخوره ، پلي که يه طرفش تويي و طرف ديگش يه وجود ذي جود که تمام تلاشمون رسيدن به اونه!


البته پيدا کردن اين مصالح از توي لجنزار واستفاده کردن ازش، همت ميخواد، تلاش ميخواد، هزينه ميخواد و مهمتر از اون يه مهندس ميخواد، يکي را لازم داره تا مسير پل زدن را نشونت بده، يکي که خِبره اين کار باشه.


سرت را درد نيارم اول و آخرش بايد بري پيش خودش .


جز اون يگانه بي همتا ،نه کسي بلده و نه قدرتشو داره تو را از اين جاده رد کنه.


البته پيش اون رفتن هم وسيله ميخواد...


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ کنترل غريزه جنسي، چرا و چگونه؟؟؟(چهارشنبه 4 ارديبهشت 1387 ساعت 12:17 عصر )

سوالي اساسي پيش روي يک جوانان که مي خواهد در اين جامعه سالم بماند!


آيا کنترل اين غريزه لازم است؟


جواب دادن به اين سؤال به نظر راحت مي رسد : "اگر کنترل نکردن يک چيز سبب بروز مشکل گردد ، پس کنترل آن عقلاني است"


حال چگونه مي توان آن را کنترل نمود؟


آيا افسار قوي براي مهار اين اسب سرکش وجود دارد؟


آيا ازدواج حلال مشکلات است؟


اگر هست پس چرا شرايط رسيدن يه آن اين همه دشوار است؟


چرا تا جواني در خانواده خود صحبت از ازدواج را مطرح مي کند، با نگاههاي عجيب و غريب مواجه مي شود؟(البته استثنا هم وجود دارد)


چرا ديگر ،دخترهاي اين دوره زمانه دوست ندارند که پسر به صورت رسمي و از طريق خانواده اقدام به خواستگاري کند؟


(ظاهرا آنها ترجيح مي دهند اول خودشان پسر را بشناسند ، بعد خانواده را در جريان قرار دهند)


چرا دختران وخانواده هايشان جلوي پاي خواستگاران سنگ اندازي مي کنند؟


چرا ملاک يک پسر خوب داشتن مال و اموال و تحصيلات و تيپ و قيافه شده است؟


چرا مهريه به منزله بهاي دختر و فقط در جهت پز دادن براي در وهمسايه شده است؟


چرا هزينه برگزاري يک عروسي يک رقم ميليوني است که خود يک مانع براي خيلي هاست؟؟؟


چرا ؟ چرا؟ چرا؟ و صدها چراي ديگر!!!


من مي دانم چرا،


در روايت داريم که هرگاه جواني ازدواج مي کند ، شيطان فرياد بر مي آورد که اين جوان ايمان خود را از من مصون داشت . اگر تمامي خير و برکات ازدواج را نبينيم و فقط همين يک جمله را مشاهده کنيم ، طبيعي به نظر مي رسد که آن دشمن قسم خورده انسان ،کمر همت بر بازداشتن انسان از تکميل نيمي از دين خود مي بندد وبراي رسيدن به اين مقصود از هيچ تلاشي فروگذار نمي کند.


دوست عزيزي جمله زيبايي مي گفت : "مردم هدف از زندگي را گم کرده اند"


به راستي در اين دنيا دنبال چه مي گرديم؟؟؟


به کدام سو در حرکتيم؟؟؟

خدا توفيق عمل به وظيفه را به ما عنايت فرمايد.         ياعلي
» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ هرگناهي بخواهي انجام ده!(سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 7:19 عصر )

در روايت آمده که مردي به نزد حضرت حسين بن علي (ع) آمد وگفت: من مردي هستم اهل گناه، وتوانايي شکيبايي گذشت از معصيت را ندارم، پس شما مرا موعظه اي بنمائيد!


حضرت در پاسخ او فرمودند: پنج کار بجاي بياور، وسپس هرگناهي بخواهي انجام ده!


اول آنکه: از روزي خدا مخور ، و هرگناهي بخواهي انجام ده!


دوم آنکه: از تحت قيوميت و ولايت خدا خارج شو ، و هرگناهي بخواهي انجام ده!


سوم آنکه: براي گناه جائي را بطلب که خدا در آن ترا نبيند ، و هرگناهي بخواهي انجام ده!


چهارم آنکه: چون ملک الموت براي گرفتن جان تو آيد او را از خود دور گردان ، و هرگناهي بخواهي انجام ده!


پنجم آنکه: چون فرشته پاسدار دوزخ بخواهد ترا در آتش بيفکند تو در آتش داخل مشو ، و هرگناهي بخواهي انجام ده!


"بحار النوار، ج78، ص126" ، "جامع الاخبار، فصل9، ص152" ، "لمعات الحسين ،ص24"


» هدهد سرگشته
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اعتراف نامه شهيد سيد مجتبي علمدار(دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 ساعت 4:0 عصر )


قانون اول:


 بارالها، اعتراف مي کنم از اينکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم.اگر روزي کوتاهي کردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يک جزء کامل بخوانم.


تاريخ اجراء 4/5/69 


قانون دوم:


پروردگارا! اعتراف مي کنم از اينکه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزي دو رکعت نماز قضا بايد بخوانم.اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . 


 تاريخ اجراء 11/5/69 


قانون سوم:


 خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20 ريال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بياورم.  


 تاريخ اجراء 26/5/69 


قانون چهارم:


خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم.حداقل در هر هفته بايد دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهاي پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50 ريال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بياورم .  


تاريخ اجراء 16/6/69 


قانون پنجم:


 خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه «خدا مي بيند» را در همه کارهايم دخالت ندادم و براي عزيز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4 صبح زيارت عاشورا و يک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.


تاريخ اجراء 13/7/69 


قانون ششم:


حداقل بايد در آخرين رکوع و در کليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.    


تاريخ اجراء 18/8/69 


قانون هفتم:


 حداقل بايد در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود.